+ پند بهلول

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟
گفت : ... صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهی‌ام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

نویسنده : سما ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ هر یک از ما بزی داریم

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا امدند راهی پیدا کنند ، شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب به سمت ان رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی میکند. انها شب را مهمان او شدندو او نیز از شیر تنها بزی که داشت به انها داد تا گرسنگی راه را به در کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر ان زن بود . این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به ان زن کمک کنند. تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد: " اگر واقعا می خواهی به انها کمک کنی ، برگرد و بزشان را بکش!"
مرید بسیار تعجب کرد ولی از انجا که به مرشد خود ایمان داشت ، چیزی نگفت  وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از ان جا دور شد.....
سالهای سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر ان زن و بچه هایش چه امد.
روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین ان منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم انها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند. صاحب قصر، زنی بود با لباسهای بسیار مجلل و خدم و حشر فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد و دستور داد به انها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت انها را فراهم کنند. پس از استراحت، انها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون انها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت وشرح حال خود را این گونه بیان نمود:
" سالهای پیش ، من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم، زندگی سپری می کردیم. یک روزصبح دیدم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هرکدام به کاری روی اوریم. ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیتهایی در کارشان کسب کردند. فرزند بزرگترم زمین زراعی مستعدی در ان نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیداکرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی ، با ان ثروت شهری را بنانهادیم و حال در کنار هم زندگی میکنیم."
مرید که  پی به راز مسئله برده بود ، از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.....
نتیجه :
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به ان ، مانع رشدمان است وباید برای رسیدن به موفقیت وموقعیت بهتر  ان را فداکنیم. 

نویسنده : سما ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ جواز بهشت

 

روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است.دربان بشهت به مرد گفت : برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید،کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید،بگویید تا من به شما امتیز بدهم.

مرد گفت :من با همسرم ازدواج کردم ،50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم.

فرشته گفت :این سه امتیاز

مرد اضافه کرد:من در تمام طول عمرم به خدا اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم.

فرشته گفت : این هم یک امتیاز

مرد باز هم ادامه داد : در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی سرپرست را آنجا جمع کردم وبه آنها کمک کردم.

فرشته گفت : این هم دو امتیاز

مرد در حالی که گریه می کرد گفت : با این وضع من هرگز نمیتوانم داخل بهشت شوم مگر این که خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

نویسنده : سما ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ یک سوال ؟

نویسنده : سما ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آغوش

نویسنده : سما ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ شکسپیر و همسرش

نویسنده : سما ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عقل

نویسنده : سما ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تعادل یعنی ؟؟؟

نویسنده : سما ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دغدغه شایان

نویسنده : سما ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ حاصل

نویسنده : سما ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روز پدر

روز جمعه 3 خرداد 1392 (13 رجب) ولادت امام علی علیه السلام و روز پدر (روز مرد) را به تمامی پدران عزیز تبریک می گوییم.

روز پدر روزی است برای بزرگداشت پدرها در بسیاری کشورها روز پدر، سومین یکشنبهٔ ماه ژوئن در نظر گرفته شده‌است. این روز در ادامهٔ روز مادر و قدردانی از مادران است.در ایران پیش از انقلاب، روز ۲۴ اسفند زادروز رضا شاه بر پایهٔ گاهشمار ایرانی روز پدر نامیده می‌شد. پس از انقلاب سال ۵۷ این روز به زادروز حضرت علی بن ابی‌طالب امام نخست شیعیان تغییر یافت.

نگاهی به چگونگی ولادت حضرت علی (ع)

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : سما ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک